تبليغاتX
شهر گندمی ، رویای حبابی در اقیانوس

شهر گندمی ، رویای حبابی در اقیانوس

سلام دوستان.

 

تبریک میگم. به دنیا اومدن کوچولوترین عضو این شهر میگم.

 

و یه تبریک ویژه به مادر جان عزیز!

 

مادر جان الهی قربون اون ریکا جانت برم.(با گویش گیلکی بخان)

 

ببخشید خیلی بی کلاس شد آخه من تا حالا خاله نشدم. یکهو هول شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط نارون  | 

 

سلام شبگرد جون خوبي؟

 

از اينكه گفتي روزي 2و3 بار ميياي خوشحال شدم. واقعا 2و3 بار ميياي ؟حالا يه امتحاني ميكنم . الان كه اين داري ميخوني به تاريخ و ساعت  پست مطلب نگاه كن. به طور متوسط بايد 8 ساعت بعدترش تو اومده باشي زود يه كامنت بده ببينم كي اومدي....... ايشالاه 19.5 بشي دلت خنك شه........ يعني مثلا 8.5 ساعت بعدش اومده باشي................ دلت ميخاد بگي اي دريده ......... پررو؟.

 

 

الان كه ميخام شروع كنم به نوشتن...... همين طوري  (الان مسجت رسيد چه بسا كاووس هم برسه) خاطرات غم انگيز به ذهنم ميرسه كه اگه بنويسم هاي هاي گريه ميكني .... شانس اوردي كه انها را نميخام بنويسم..... مي خوام از يه چيزاي خوب بنويسم.........

 

 

رفته بودم مطب يه خانوم دكتري ..... به منشيش گفت برامون قهوه بياره. نميدونم چرا به خودم حق ميدادم كه بايد بخورم. آخه تو اين جور وقتا يه لجاجتي ميره تو پوستم كه نخور نخور. ولي ايندفه فرق ميكرد.... به خودم ميگفتم چه جوري بخورم اين تلخ زهر ماريو؟   خلاصه اورد منشي يه سيني دو تا فنجون و قوري 5و6 تا بسته نسكافه و دو تا بسته  بزرگ كاپو چينو. گفتم دكتر مملكتو! هنوز فرق قهوه و مشتقاتش نميدونه! بيشتر به خودم حق دادم. حالا كه دكتر بهرو از بر تشخيص نميده پس حتي ميتونم هرت بكشم.

 خلاصه دكتره يه بسته كاپوچينو باز كرد انصافا بسنده ميكرد بره دو نفر شايدم بيشتر! واي نميدوني چه كفي روش جمع شده بود....... hasكردم.   تمام مدت چشمم روي سفيدي روش بود.ولي انگار دكتر خيلي قاطي بود . تا دو تا فنجون پر كرد شروع كرد به آسمون و ريسمون به هم بافتن. كه خطر از كجا مياد كه داورا چي ميگن كه چه و چه و چه.

 

من نكه فكر كني گوش ندادما نه! گوش ميدادم ولي با دلخوري!

يه دفه ديدم دكتر رو به منشيش كرد و گفت: بنفشه جون چيزي شده؟ چيزي ميخاي بگي؟

بنفشه جون گفت : خانوم دكتر قهوتون سرد شده.

اخ راست ميگي ! من ديگه خيلي لفتش ندادم. فكر كردم شايد دوباره شروع كنه به حرف زدن. واقعا خوشمزه بود حتي سردشم خوشمزه بود. بنفشه جون انگار فقط منتظر بود كه ما قهوه هامون بخوريم؛ اومد جلو و گفت :

-         خانوم دكتر ديگه با من كاري ندارين

-         نه عزيزم ؛ تو ر خدا ببخشيدا من انقدر بهتون زحمت ميدم!

يه لحظه نفهميدم چي شد فقط وقتي به خودم اومدم ديدم دارن روبوسي ميكنن.

خانوم دكتر گفت: بنفشه جون مدتيه دخترم شده!

با خودم گفنم چه لوس؟ نكنه خانوم دكتره بچه دار نميشه؟

 

با خودم گفتم كاش رييس ماهم اينطوري بود مثه....    پاچمون نميگرفت. كاش رييس ما هم بچه دار نميشد. اون وقت (از انجايي كه ايشون آقا هستن ) لابد براي تصدي پست همسر دومي به بعضيامون نظر پيدا ميكرد. و دخل بعضا را در مي آورد. با حال ميشد نه. اونوقت پيتزا فروشي ما هم يه كم محيطش شاد ميشد......

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:23  توسط نارون  | 

 ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:33  توسط نارون  | 

سلام دوست من. خوبی؟

 

 

می خواستم برات بنویسم. چشمم خورد به یه مطلب جالب از شماره اخیر(143) مجله موفقیت :   ص.60

 

............. اما هیچ کس نمی تواند اجازه ورود به شناسنامه باطنی شما را تمام و کمال داشته باشد. پس به آن چه که از ظاهر خود از طریق جسم و روح بیرون از خود دریافت می کنید نه زیاد دلخوش باشید و نه زیاد مایوس. می خواهم بگویم انقدر نسبت به قضاوت های دیگران درباره قضاوت های دیگران درباره خود حساس نباشید، چون مریض می شوید و به هم می ریزید و منقلب و درمانده و افسرده می شوید. اسیر و بازیچه قضاوت های دیگران شدن یعنی خودفراموشی. نیمه ناشناخته شما را هنوز هیچ کس ندیده و خلقت از شما انتظار دارد برای شکوفایی و پرده برداری از آن بکوشید. مردم ضعف های شما را به شما مشان می دهند، زشتی ها و درماندگی هاتان را تحویلتان میدهند.  آنها به شما بی اعتنایی می کنند شما را به حساب نمی آورند چون خودتان را نشناخته اید، چگونه انتظار دارید آنها شما را بشناسند؟ اگر دیگران اعصابتان را خرد کردند و اگر بارها به این باور رسیره اید که شما را به حساب نمی آورند، به این دلیل است که شما هم با آنها هم عقیده اید.

 

بقیه اش هم خیلی جالبه اگه بتونم/نی کتابش  بخرم/ی با هم میخونیمش: شما کی هستید؟ اثر سالواتوره دیاتو ترجمه مهدی قراچه داغی. نشر پیکان

 

 یه چیزه دیگه از همون مجله......

یه کاری تو دنیا هست که اگه تو انجامش ندی هیچ کس دیگه نمی تونه انجامش بده.

 

فقیر کسی است که خشنود بودنش وابسته به اجازه دیگران باشد.

 

یک حال خوب تنها در صورتی بهتر می شود که آن را با دیگران تقسیم کنید.

 

هیچ کس نمی تواند بدون رضایت شما در شما احساس حقارت به وجود آورد.

 

همیشه قطعی ترین راه برای موفقیت این است که یک بار بیشتر تلاش کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط نارون  | 

کی هست ، کی نیست؟

سلام شبگرد جان منم نارونه. گوش می دی؟

دیدم تو داری می گی گفتم منم بگم.

از چی بگم و از کجا؟

از کارم؟ شوهرم؟ مامانم؟ داداشم؟ رئیسم؟


کدومش اول بگم اجحاف نشه؟


چون الان سر کارم اول از این گلستان شروع می کنم. چی بگم از اون پیر مردی که کارم ازم گرفت. اون آقای نسبتا محترمی که جفت پاهاش کرد توی یه کقش که باید بری پیتزا فروشی مرکز. این خراب شده که توش همه قاطریم، دور گردنمون طناب بستن، زیر پامون هم اقلا جو نیست که یه فایده ای داشنه باشه!

رئیس سابقم یه بار که وضعم دید از تعجب شاخ در آورد! خیلی آدم با حالی بود ، اگه تا حالا زیر دستش بودم یه کسی شده بودم برای خودم.

حیف! اما رئیس کنونی....... کشش ندارم بگم. چون واقعا برام زجر آوره . ولی اگه واقعا یه آرزو داشته باشم، در مورد کارم. می دونی اگه این مورد درست بشه بقیش تحمل می کنم. اغلب زنان و دختران، ولی می دونی این جوری نیستن. براشون چیزای دیگه ای مهمه. چه می دونم؟ خوش تیپی، شوهر، ظروف کریستال و آرکوپال و دستور پخت......

ولی به خدا من حاضرم با همین تیپ الانم(ماتنو شلوار مشکی مندرس ولی نرم)، و اصلا همه چی همین، ولی یه شغل واقعی داشته باشم. واقعی یعنی به درد بخور.



کار دیگه بسه حالا می رسم به مرد رویاهام.

مردی بس نازنین. مثل هلو.!

زنان از شوهرانشان چه توقعی دارند؟ من نمی دونم. ولی من می دونم که مرد رویاهام ساعت 10 شب میاد خونه تا یک شب در میون تا ساعت 11 یا 1130 در حمام است. من بدبخت نمی دونم چه جور میکروب هایی در بدنش هست که این همه باید در حمام باشه! اون وقت من بدبخت نمیدونم توی شبانه روز باید با کی حرف بزنم؟ همکاران پیتزا فروشی که اصلا نمیشه و نباید با هاشون حرف زد. خیلی عواقبش خطرناکه، دیگه هم که کسی نیست نه فامیلی به کسی فقط تویی که گاهی تلفنی باهات اختلاط می کنم. تلفن هم که شده کیمیا. نداریم و من نمی دونم حتی چرا نداریم یعنی مرد رویاهام چرا تلفن وصل نمیکنه؟ واقعا چرا؟ پول نداشتن چیزیه که اغلب میگه ولی من تو کتم نمیره..... می دونی پارسال سر عروسیمون هم همین گفت! ما هم باور کردیم و چاره ای هم نبود! که اگر باور هم نمیکردم کار خودش می کرد.


القصه عروسی که تموم شد همچین یه ماه بعدش یه ماشین صفر خرید. و من ساده تازه چند ماه بعدش فهمیدم که چه خالی ای بسته بود! می بینی تو را به خدا؟ دریغ از یه جوراب که برای خرید عروسی خریده باشیم مهمون ایشون البته! همه چی مهمون جیب عروس خانوم! از لباس و کفش و جوراب و لباس زیر! روز عروسی هم تو آرایشگاه از صبح تنها بودم هیچ کس هم که برایم ناهار نیاورد. و آن روز کلی لاغر شدم. خواهر شوهرم بعد از ظهر آمد. ساعت 4. کلی قر زد که چرا برای من وقت نگرفتی من می خواستم مو هام مش کنم . آرایشگرم کلی حرس خورد از پرروگیش...... بگذریم.


حالا تازه اون شبهایی که حموم نمیره ....... یا سی دی یا تی وی. وسط حرف های من با ابرو اشاره می کنه یعنی حرف نزن! بعضی شبام انقدر خستست که فقط آه و ناله . معمولا دل و کمر پاش هم درد می کنه. بهش می گم برو دکتر انگار حرف عجیبی می زنم. حالا خدا نکنه یه روز من یه کم حالم بد بشه! واویلا!



شبگرد جون دیگه چی بگم! دارم کم می یارم .


قسمت غم انگیز دیگه مامانمه! همچنین بابام. طفلکیا خیلی کم اودردند تو زندگی! زمونه باهاشون نمی سازه. بیماری و کم مهری اطرافیان! از بابام تعجب نمی کنم ولی مامانم مثل یه کوه بود تو زندگی، ولی انگار دیگه کاسه صبر و تحملش لبریز شده. هیچ وقت اشک مامانم ندیده بودم. تو این سالا دیدم! می دونی شبگرد الهی هیچ کس به پیری درد نبینه . حداقل اون موقع آدم با عزت باشه!

مامانم هفته پیش بهم گفت: دیگه کمتر با مرد رویاهات بیاین اینجا، حوصله ندارم!

طفلکی دلم خیلی براش میسوزه!



می دونی ............. با خودم می گم گفتنش درسته یا نه؟.................. این همه درد و غم هست ولی نهایتا باید زندگی کرد.

آره شبگرد جون این طوریه دیگه...... یکی دو تا نیست!


ولی من دوست دارم خوب رندگی کنم. شاید بهم نیاد ولی می خوام خوب باشم(بر عکس سابق)، خیلی خوب نه ولی دست کم یه جوری که وقتی سرم گذاشتم و رفتم حق کسی به گردنم نباشه، دل کسی نشکسته باشم، حداقل پشتم نگن لعنت به گورش.

از طرفی نمی خوام نقش مریم مقدس یا یه قربانی را بازی کنم. خلاصه این میون موندم از کدوم طرف برم که هم از راه راست خیلی دور نباشه هم خیلی هم عقده ای نشم. چی بگم خواهر سرت درد نیارم.


می دونی شبگرد جون یه چیزم هست: آدم باید تو این دنیا خودش خیلی هوای خودش داشته باشه! باور کن این حرفی که الان بهت میخوام بگم به خاطر اینه که دوستت دارم: هیچ وقت از هیچ کس متنفر نباش، نازم دل خودت از احساسات بد پر نکن. خودت خیلی ضرر می کنی.

علی رغم اینکه حس تنفر در رویایی با آدم هایی که در حق آدم بدی می کنند، یه مسئله بدیهی به نظر می رسه، ولی این یه پیش فرض اشتباهه! مثل خیلی پیش فرض های غلطه دیگه! گلم تو اگه درون و روح خودت پر کنی از اونها و احساسات مربوط به اونها، جایی برای خوبی ها و اونایی که دوستشون داری کم می شه! فکرش بکن این طور احساسات جای آیلار تنگ می کنه!

حالا این هنر خودت باید استراتژی مناسب پیدا کنی!

یه راهی پیدا کن هر چه قدر هم هستند و جلوی چشمتن ولی نبینیشون! دیدن به معنی خاص نه دیدن با چشم!

سعی کن از دلت حذفشون کنی! فقط با چشم حسی می بینیشون، با دست زمینی لمسشون می کنی، با گوش کم حافظه میشنویشون! خلاصه وقتی هستن فقط روی جسم خاکی تو تاثیر می گذارند! تازه اگه بتونند.


تمرین کن می تونی ! حداقل میتونم بگم امکان پذیره


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:15  توسط نارون  | 

ما زنان چه جور موجوداتي هستيم. راستي؟

چند نفر از ما در تاريخ يك تريبون داشتيم كه با دنيا حرف بزنيم؟

از اين معدود كه اين امكان را داشته اند به دنيا چه گفته اند؟

چند روز پيش تلويزيون جلسه هیات دولت را نشان داد. جایی که فکر کنم زنان بسیار اندکی فرصت حضور در انجا را داشتند. از آن عده اندک من شخصا فقط یک نفر را دیده ام که در آنجا صحبت کند: معصومه ابتکار(همان خانمی که در کابینه قبل مدت ها کنار رختاویزهیات  دولت می نشست. )

سرتان را درد نیاورم این خانم در آن جلسه ظاهرا تذکری داده بودند. (چشم همه بانوان فمینیست ایران زمین روشن).

من که به اخبار و این جور مسایل علاقه خاصی ندارم( خصوصا از وقتی که  امر خطیر انتخابات ۲۴ اسفند زلزله ای در سیما ایجاد کرده) با شنیدن اسم این خانم گوشهام را تیز کردم: "خانم معصومه ابتکار..... در مورد بهشت زهرای تهران......" خیلی تو ذوقم خورد. نه که فکر کنید این مساله را کم اهمیت می دانم یا اینکه مثلا ندانم این امر مربوط به حوزه کاری این بانو گرانقدر می شود ..... نه بلکه با خودم گفتم کاش در این مملکت زنان بیشتری  و در حوزه های متنوعی فرصت ابراز کلام داشتند.( البته کل  زنان جامعه مان منظورم است. نه فقط آنهایی که باباشون یا شوهرشون یا ... وزیره یا وکیله یا وزیر بوده و وکیل بوده. می خواهید به صحت گفته های من پی ببرید ؟ برای مثال سری به دانشگاه الزهرا بزنید ببینید چند در صد از نامهایی که آنجا می شنوید -خانم دکتر فلانی-- که خدا را بنده نیست-- شما  را یاد  فلان وزیر یا عضو فلان شورا و مجمع می اندازه؟)

حسابی سرتون درد آوردم ولی هنوز به حرف اصلی نرسیدم. کتاب  به کی سلام کنم مجموعه داستان های کوتاهی از سیمین دانشور را خواندم. البته قرار بود سو و شون را بخوانم ولی پیدا نشد فعلا.

من تا این سن هیچ کتابی از این نویسنده نخوانده بودم. برام تکان دهنده بود. این خانم نویسنده (اگه این طوری قضاوت نکنیم که ایشون هم ما را یاد یک اسم بزرگه دیگه میندازه) خیلی کم لطفی کردند در مورد زن ایرانی !

ولی آخه چرا ؟ چرا همه شخصیت های زن نوشته های این خانم انقدر ضعیف و تباه شده اند؟  دو تاشون حسرت بچه به دل دارند ؟( که این به خودی خود بد نیست) ولی دست به کار هایی می زنند که از آنها یک احمق یا  یک خود خواه می سازد! دیگر زنان هم یا کلا تعطیل هستند یا به قول شوهر خدا بیامرز همین نویسنده برای تور کردن شوهر هرهری مذهب می شوند یه روز چادر و مقنعه مشکی یه روز ماتیک و کافه شکوفه!

واقعا زن ایرانی فقط همین بود؟

پس کو مادر بزرگ زحمت کش من که با دستای مهربونش ۶ تا بچه بزرگ کرد؟  نه بهونه گیر بود و نه ....وقتی جوون بود و رضا خان ملعون  حجاب قدغن کرد موند تو خونه و یا اگه از سر اجبار رفت آجانه چادرش از سرش کشید  .....

من برای قضاوت نهایی صبر می کنم تا تمام آثار این خانم را بخوانم ولی خیلی اندوهگین می شم اگه ..........

 

خوب تو دوست عزیز در این مورد چی فکر می کنی؟
ِ

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:12  توسط نارون  | 

قلب من پر از قلب و اندوه است

سينه ام رستن گاه بغض هاي كفر آميز است !

چه كسي ياد داد به ما كه خوب باشيم

در ازايش گندم مي چينيم؟

 

سالهاست گم شده ام از

معصوميت دختران فراموشي

سالهاست گفته ام با خود

"مي رسد روزي

عشق جاي كينه ها را

لبخند جاي  تلخكامي ها را......"

ولي حيف همانيم و همانند...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:22  توسط نارون  | 

توصیه من این است که اول شروع و پایان را بنویسید. بعد با یک حکایت خنده دار شروع کنید و با پایانی پر طنین تمام کنید. بعد فاصله اش را پر کنید. باید دور داستانتان تقریبا مثل گله حصار بکشید. و گرنه ممکن است به هر جایی کشیده شوید. باید یاد بگیرید چطور دایره اطلاعات را ببندید. جزئیات کلید کار است. در روایت باید به رشته ای بچسبید و گرنه غرق می شوید........

 

نقل از کتاب: رویای نوشتن

 ترجمه مژده دقایقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:11  توسط نارون  | 

يادمه پارسال دم دماي عيد، هنوز ماه صفر تموم نشده بود، مردم با يه دست نذري ماه صفر درست مي كردند، با يه دست خونه تكوني و خريد عيد.

يه روز كه عيد خيلي نزديك بود، 28 صفر، داشتم با مادرم آش نذزي درست مي كردم. از اون آشها كه كلي مخلفات داره. بايد يه شب تا صبح پاش وايسي! اون روز خيلي فكرم مشغول بود، چند روز بود كه بين من و  نامزدم جر و بحث شديدي در گرفته بود. يادم نيست سر چي بود ولي مساله كلي كشدار شده بود و هردومون هر كاري از دستمون بر مي آمد انجام مي داديم كه حال اون يكي بگيريم!

اون روز توي همين فكرا بودم كه تلفن زنگ زد. نامزد عزيزم پس از سلام و احوال پرسي نه چندان گرم گفت:" راستي در مورد تعطيلات عيد به اين نتيجه رسيدم كه نيمه دوم انتخاب كنم."

اين حرفش مثله يه پتكي بود كه تو سرم خورد!

نامزد محترمم با اينكه مي دونست من هميشه نيمه اول عيد مرخصي دارم اين تصميم گرفته بود!

احساس مي كردم بدبخت ترين زن عالمم! زني كه ........

(ولش كن...... بقيش هر زني ميدونه!)

اون شب و فرداش من با يه سردرد كشنده  گذروندم.

بعد از 24 ساعت آقاي محترم  تماس گرفت. اين بار صداش به سردي دفعه پيش نبود يه جور شيطنت و يا حتي رضايت تو صداش بود:"عزيزم آخه مگه ميشه من بدون تو برم تعطيلات! من كه به جز تو ....."

(بقيش هر زني ميدونه!....... و حالا راوي  مي شود!)

 

 

اين داستان خيلي برام عبرت آموز بود:وقتي گذاشتمش پيش داستان هاي ديگه كه توش آدماي متفاوتي نقش آفرين بودند. همش يه تلخي توش داشت.

 حالا تو بگو به نون خورده هاي روي  ميزدل ببندم يا آدما.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:2  توسط نارون  | 

سلام..........

این طرح دارای مشخصات ذیل است:

از موضوعات مشخص آغاز و به موضوعات آزاد می رسد: در دفعات نخست، موضوع ، پاراگراف اول کار و تعداد کلمات یا خطوط مشخص است.

بازه زمانی مشخص، مثلا یک هفته.

پس از اتمام کار به صورت مطلب تایید نشده در یکی از وبلاگهامون قرار می گیره.

 

 

مثلا:

اولین برف سال

آن روز صبح وقتی طوبی از خواب بیدار شد اولین چیزی که دید یه مشت کاغذ مچاله شده بود (البته باید بیشتر از این باشه......... مثلا یه پاراگراف _ )

 

 

زمان تحویل: 13:30 بعد از ظهر 12/10/ 86

مکان: شهر گندمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:49  توسط نارون  |